بانوی چراغ به دست
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
 
 

یه راهکار جدید در برخورد با بعضی افراد پیدا کردم
 البته بیشتر افراد
و جالبه بدونید تو مدت کوتاهی که دارم این روش رو اجرا میکنم
خودم حس خوبی آمیخته از رضایت و نمی دونم چی دارم

ولی در مقابل میزان قابل توجهی دشمن و دلخور پیدا کردم
حالا شما بگید راهکار من خوبه یا نه؟
این روش رو ادامه بدم یا مثل قبل باشم


راستی نگفتم روش جدیدم چیه

"زدی ضربتی ،ضربتی نوش کن"




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: توسط : نازیلا

امروز به دانشجویان محترم عرض کردم هر دو نفر میاید ونبض همدیگه رو میگیرید و جاهاشونو پیدا می کنید

گروه دوم بودند که اومدند،یکیشون روی تخت دراز کشید و دومی مشغول پیدا کردن نبض هاش شد،کلی گشت تا تونست نبض کاروتید رو پیدا کنه و

ناگهان با خوشحای فریاد کشید
استاد نبض داره ،نبض داره

من




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 :: توسط : نازیلا





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت 1391 :: توسط : نازیلا



چقدر بده آدم مجبور به انجام کاری بشه که نمی خواد و به واسطه اون از رویایی خداحافظی کنه ،رویایی در شرف دستیابی




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 :: توسط : نازیلا





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 :: توسط : نازیلا


می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هم صدا
باشم
* می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند
* نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند
* شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیتی از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم
* با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند
* فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من
* گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشهایم کردند
* اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را
بر برگ برگ روزگار
هرگز
منکر نخواهند شد
* من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ هایی دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای آدم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو آفرید
*
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من


پی نوشت:بازم اسم شاعر رو نمی دونم

بعدا نوشت: اسم شاعر خانم لینا روزبه حیدری
با سپاس فراوان از دوست خوبم بیتا




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 16 اردیبهشت 1391 :: توسط : نازیلا



چرا؟؟؟
چرا واقعا بعضی وقت ها فکر می کنیم یه دوست رو می تونیم همیشه حفظ کنیم
چرا فکر می کنیم اگه یه رابطه قدیمیه هیچ وقت نخ نما نمی شه
چرا فکر می کنیم اگه تو یه رابطه مرتب از خود گذشتگی کنیم کار خوبی کردیم
چرا فکر می کنیم اگه مرتب خطا ها رو ببخشیم برای همیشه همه چی درست میشه
چرا فکر میکنیم قلبی اگه شکست دوباره درست میشه
چرا فکر میکنیم جای شکستگیش به مرور زمان کم رنگ میشه

چرا دوست داریم مرتب نبض یه رابطه مرده رو بگیریم
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی فکر کنم دیگه وقتش احیاء رو متوفق کنم
و ساعت مرگ رو اعلام کنم
نمی خواستم دوست خوبم
ولی ماه ها است که دارم CPR میکنم
ولی آسیستول-خط صاف روی مانیتور- حقیقت تلخی رو به رخم میکشه
چون دوستش دارم باید بزارم بره..............





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 8 اردیبهشت 1391 :: توسط : نازیلا

چرا واقعا بعضی ها خیلی پر رو هستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به قدری که حتی کلمه ای در مقابل گستاخی شون به ذهنت نمی رسه.






نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 :: توسط : نازیلا

این ها رو می شناسید؟











نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 :: توسط : نازیلا

هفته پیش موعد امتحان میان ترم بود
از اولین جلسه شروع ترم زمان امتحان رو اعلام کرده بودم
جلسه پنجم
حتی نظر خواهی هم کردم و گفتم اگر بخواهید اتحان میگیرم و 2 نمره پایان ترم خواهد بود وهمه موافقت کردند
پنجشنبه رفتم سر کلاس
تا پام رسید به کلاس
دانشجویان رو در این حالت مشاهده کردم


اول سعی کردم با آرامش رفتار کنم
ومشکل اینجا بود که سوالاتی که طرح کرده بودم به قدری راحت بود که فکر می کردم ممکنه ناراحت بشن وبگن چرا ما ور اینهمه دست پایین گرفتین
واقعا سوالات راحت بود
می گفتن به هیچ عنوان امتحان نمی دیم
من:مگه از روز اول خودتون نخواستین
دانشجویان:اشتباه کردیم
من: الان کمی دیره،شما نزدیک 2 ماه وقت داشتین برا مطالعه
اونا:وقت نبود
من:ایام عید می خوندین
اونا: وا استاد مگه ما آدم نیستیم حق استراحت داریم
و...........
بالاخره مجبور شدم از گروه فشار استفاده کنم و امتحان بگیرم

بعد امتحان
استاد سوالات خیلی راحت بودن
استاد میشه تصحیح نکنید

و من


به خاطر همین دست ودلم به کار نمیره
هنوز حتی یه برگه هم تصحیح نکردم





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 :: توسط : نازیلا

در این همسایه مرغی هست،گویا مرغ حق نامش
نمیدانم
و شاید جغد، شاید مرغ کوکو خوان؛
در این همسایه ،نامش هر چه مرغی هست
که شب را ، همچنان ویرانه ها را دوست میدارد
و تنها مینشیند در سکوت و وحشت ویرانه ها تا صبح
و حق حق میزند ، کوکو سرایان ناله میبارد
و من آواز این غمگین دردآلود، نشد هرگز که یک شب بشنوم بی اعتنا مانم.....
و حزن انگیز اوهامی دلم در پنجه نفشارد
.......
در این همسایه مرغی هست خون آلوده اش آواز
کنار پنجره دیشب
نشستم ، گوش دادم مدتی آواز او را باز
نشستم ماجراپرسان، چرا گویان ، ولی آرام
:همش همدرد، هم ترسان
چرا آواز تو چون ضجه ای خونین و هول آمیز؟-
چه میجویی؟چه میگویی؟ چرا اینقدر درد آلود و حزن انگیز؟چرا؟آخر چرا؟.....بسیار پرسیدم
....
: و او با گریه شاید گفت
.شب و ویرانه ...آری این و این آری-
.من این ویرانه ها را دوست میدارم
.وشب را دوست میدارم
.و این هو هو و حق حق را
شب مطلق، شب ویرانه ی مطلق
و شاید هر چه مطلق را
.....
نشستم مدتی ترسان و از او ماجرا پرسان
: و او با ضجه شاید گفت
نمیدانم چرا شب یا چرا ویرانه ام لانه؛
ولی دانم که شب میراث خورشید است؛
و میراث خداوند است ویرانه؛نمیدانم چرا؟ من مرغم و آواز من این است
جهانم این و جانم این
نهانم این و پیدا و نشانم این
.و شاید راز من این است
 
در این همسایه مرغی هست......



منبع از یک ایمیل

اسم شاعر را نمی دانم


پی نوشت: شاعر :اخوان ثالث
با تشکر فراوان از دوست خوبم آقای رضا گودرزی





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 29 فروردین 1391 :: توسط : نازیلا

این هفته برای اولین بار دانشجو برا واحد فن می بردم
اخه بابا فیلد من که اصلا این نیست
مثلا فیلد من در حال حاضر خارج بیمارستانیه ولی وقتی رئیس میگه ما هم میگیم چشم
حقیقتا شبش استرس داشتم
نمی دونستم چطوری دانشجویی رو که هیچی بلد نیست راه بندازم
تمام دوران عید کتاب اصول و فنون خوندم
اخه بعد از دوران دانشجویی اون فعالیت های مرحله به مرحله از یاد میره
خلاصه اونقد که من مطالعه کردم عمرا دانشجوها این کارو کرده باشند
رفتیم بخش
بخش جراحی مردان
انصافا کادرش خیلی خوبند و همکاری می کنند
ولی واقعا سر وکله زدن با این دانشجوها خیلی مشکله
هر کلمه های میگی باید توضیح بدی
دو روز طول کشید تا کمی تو گرقتن فشار خون راه بیافتن
بالا سر مریض میرن رو ویبره
هر پروسیجری هم پیش میاد من باید طی الارض کرده و خودم رو برسونم
روز اخر هم متاسفانه دست یکیشون سر سوزن رفت
من رگ گرفتم تا فیکس کنم Recapکرد و اونجوری شد
و ماهم اقدامات کشوری رو انجام دادیم ولی شکر خدا جواب آزمایشات بیمار منفی بود
ولی در کل کار کردن با این رده بهتر از عرصه هاست-ترم 7و8-
احساس خوبیه
راستش گرچه خیلی خسته میام خونه ولی واقعا لذت بردم
دانشجوهامو دوست دارم






نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 24 فروردین 1391 :: توسط : نازیلا





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 24 فروردین 1391 :: توسط : نازیلا



این روزا شبکه یک یه سریال میاد به اسم حیرانی
2 قسمت از این مجموعه پخش شده
ولی دلیل نوشتن این مطلبم اینه که
چرا صدا وسیما اینقد دوست  داره وجهه بعضی شغل ها رو خراب کنه
تو قسمت اول این سریال
چند تا پرستار نشون میده
من واقعا فکر کردم سالن عروس
نه یونیفرم پرستاری بود و نه خانم پرستار
ادعا نمیکنم تو بیمارستان make upنیس هست در حد ملایم و معمولی نه اینجوری
در ثانی این خانم پرستار از اون بدجنس ها بود که داشت پشت سر یه مریض غر غر می کرد و نق می زد
که تو همین موقع خانم دکتر مهربون اومد و کلی به اون پرستار بد بد بد ......توپید و اون خانم بده هم که یه پرستار بی وجدان بد ........... بود سعی کرد شرمنده شه و از خانم دکتر معذرت خواست

واقعا یعنی نمی تونن وقتی می خوان به یه چیزی ارزش قائل شن چیزه دیگه ای رو لگد مال نکن
من حرفم این نیس که ما پزشک خوب ودلسوز نداریم
که اگر کسی اینطور بگه بی انصافیه ولی می تونن وجدان کاری یک پزشک رو جوره دیگه ای نشون بدن بدون خراب کردن وجهه پرستاری
کاش به اونجا برسیم که همه بفهمن کار درمان یه کار تیمی و نه انفرادی
در بیمارستان کار همه به هم متصله وهمه باید در راستای سلامت بیمار کار کنند
یعنی ما اون روزو می بینیم




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 15 فروردین 1391 :: توسط : نازیلا



امروز صبح یه خبر بد بهم رسید
یه خبر واقعا متاثر کننده
یکی از همسایه هامون که سنی هم نداشت در کمال ناباوری فوت کرد
مرحوم -چه کلمه غریبی-دیروز ساعت 19 رفته بود از سوپری سر محل خرید کنه ،تا رسیده بود دم مغازه گفته بود یه لیوان آب به من بدید ولی آب رو نخورده در جا فوت کرده بود
ما صبح خبردار شدیم
خیلی متاثر شدم
کاملا سالم بود
جالبه دیروز صبح خیلی از همسایه ها رو دیده بود
ولی دیگه امروز صبح نبود
خدا رحمتش کنه
رفت برای همیشه
مثله اینکه هیچوقت نبوده
هر کی این متن رو می خونه لطفا یه فاتحه نثار روحش کنه





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 11 فروردین 1391 :: توسط : نازیلا
( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
درباره وبلاگ
یه استاد دانشگاه در رشته پرستاری تو یه گوشه این مملکت هستم.دوست دارم اینجا در مورد همه چی بنویسم.

مدیر وبلاگ: نازیلا
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو